مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

108

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بخيمها نزديك شدند . آنگاه عجيب نگاه كرده ، حسن را در پى خود يافت . خشمگين گشته ، سقطش گفت و سنگى گرفته ، بر جبينش زد . حسن را جبين بشكست و بى خود افتاده ، خون از جبينش روان شد . و عجيب با خادم بخيمها درآمدند . و اما حسن بدر الدين چون به خود آمد ، خون از رخ پاك كرد و پارهء از دستار خود بريده ، بر جبين بست و خويشتن را ملامت كرده ، گفت كه : من بر آن كودك ستم كردم و دكان بسته ، در پى او بيفتادم تا اينكه بر من گمان بد برد . پس حسن بدر الدين بسوى دكان بازگشت و از مادر خويش و شهر بصره ياد كرده ، بگريست و اين دو بيت برخواند : نماز شام غريبان چو گريه آغازم * بمويه‌هاى غريبانه قصّه پردازم به ياد يار و ديار آنچنان بگريم زار * كه از جهان ره و رسم سفر براندازم و اما شمس الدين وزير ، سه روز در دمشق بماند . روز چهارم بسوى بصره روان شد . چون ببصره رسيد ، در منزلى فرود آمده ، برآسود . پس از آن نزد سلطان بصره شد . سلطان ، حرمت او را بداشت و از سبب آمدنش باز پرسيد . وزير ، قصّهء خود فرو خواند و بسلطان بنمود كه على نور الدين نام ، برادرى داشته . سلطان چون نام نور الدين بشنيد ، از براى او آمرزش طلبيد و گفت : اى وزير ، او وزير من بود . من او را بسى دوست ميداشتم . دوازده سال پيش ازين سپرى شد . پسرى برجاى گذاشت و آن پسر ، ناپديد گشته . خبر او بما نرسيد . و لكن مادر آن پسر كه دختر وزير نخستين من بود ، در نزد من است . چون شمس الدين از ملك شنيد كه مادر پسر برادرش زنده است ، فرحناك شد و گفت : اى ملك ، اجازت ده كه او را ببينم . ملك دستورى داد . شمس الدين بسوى خانهء برادر آمد و چشم بر در و ديوار خانه بينداخت و عتبهء او را ببوسيد و برادرش نور الدين را بخاطر آورد و از غربت او ياد كرده ، بگريست و اين دو بيت برخواند : از روى يار خرگهى ايوان همىبينم تهى * وز قدّ آن سرو سهى خالى همىبينم چمن